تبليغاتX
چــرکـــ نویس

E-MAIL.ARCHIVE .HOME.PROFILE

و من همچنان به معجزه ی روز تولد اعتقاد دارم . 

و همچنان منتظر همان اتفاق خوشایندی هستم در این روز که از خوشحالی ته دلم بلرزد . 

البته نیفتادم نیفتاد . 

قصد داد و هوار راه انداختن ندارم فی الواقع با زندگی . 


 P.S : تولدم مبارک :)

+ تاريخ پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت نويسنده fatemeh

دلم یک هیجان بزرگ می خواهد تو زندگیم . یک هیجانی که دو سه ماه رو واسم تامین کند . که وقتی صبح ها از خواب پا می شوم , با ذوق و شوق بگم : بذارر ببینم بقیش چی می شه . بعد هم برم یک قسمت جدید سریال زندگیم رو بذارم و یک بشقاب بزرگ هله هوله بذارم جلوم و بشینم به تماشا . 

چند وقتیست زیادی بی انگیزه شدم . حال خودم را هم بهم می زنم . 

+ تاريخ سه شنبه 25 مرداد1390ساعت نويسنده fatemeh

 فردا فاینال زبان دارم . کتاب زبانم همین جا کنار دستم افتاده و رویش پر است از تخمه . یک کلمه نخوانده ام و الان ساعت ده شب نیز هست . حالم یک جوری است اصلا . مثل آدمی که عزیزی را از دست داده است و در مرحله ی انکار قرار دارد مثلا . دلم نمی خواهد حرف بزنم . دلم نمی خواهد کسی حرف بزند و مخاطبشم من باشم حتی .

کلا حرفی ندارم برای زدن . اگرم داشته باشم حالش نیست متاسفانه . این روزها اکثرا دختری خسته هستم که فقط کیفش را می اندازد روی شانه اش و کفشهایش را آرام آرام می کشد روی زمین و می رود مدرسه گاهی هم این کلاس و آن کلاس . گاهی هم می خندد . بلند بلند . از همین جا از تمام کسان و تمام اتفاقات و تمام عناصری که باعث شدند که من بخندم آن هم بلند بلند کمال تشکر را دارم . تازشم از خودمم تشکر می کنم که هر روز ، وقت و بی وقت این جسم خسته ی بی انگیزه ام را می کشد با خودش می برد این ور و آن ور . مچکرم .

+یعنی می گویید آن روز خوب کی می آید پس ؟

+ تاريخ دوشنبه 3 مرداد1390ساعت نويسنده fatemeh

خیلی وقت پیش ها که دختر بچه بودم نمی دانم از کی شنیدم که می گفت: اگه وقتی تو آینه زل بزنی تو چشماتو بترسی نمی دانم یک چی ات هست.

از همان موقع خیلی بی دلیل هر دفعه سرو کارم با  آینه می افتد هی کنجکاوانه زل می زنم تو چشمام ٫جلو و عقب می روم و وقتی هیچ گونه ترسی ته دلم را نمی گیرد . ابلهانه خوشحال می شوم و یک لبخند خیلی گنده به خودم در آینه می زنم و راهم را می کشم و می روم.

خلاصه خواستم بگم اگر یک روزی من را دیدید که جلوی آینه ایستاده ام و به خودم با خوشحالی چشمک می زنم بدانید که فقط مذبوحانه سعی می کنم عادی بودنم را ثابت کنم.

+از وقتی در آینه زیاد به چشم هایم نگاه می کنم . از چشمهایم خوشم آمده است . ساده هستند . و راستش تازگی ها چیزی تویشان می بینم که هیچ سر در نمی یارم ازشان . خیال هم ندارم بفهممشان .

+ تاريخ دوشنبه 13 تیر1390ساعت نويسنده fatemeh

من کی آدم می شم ؟

 

 

+ تاريخ دوشنبه 13 تیر1390ساعت نويسنده fatemeh

خب تابستون شد ... این جمله خودش گویاست دیگه.

+ دیگه از این به بعد شاهد حضور پررنگ من خواهید بود:دی

+ یاد پارسالم به خیر.

+ من تپ تپ دارم گرما زده می شم . خب اینطوری که زنده نمی مونم تا آخرش.

+ امروز فهمیدم که هنوزم که هنوزه ماشین حساب یکی از قهرمانای زندگی منه.

+ این پستم از سر ذوق بیش از حد بود.کلا جدی نگیرید:دی 

+ به زندگی سلامی دوباره می کنیم..

+ تاريخ پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت نويسنده fatemeh

کاش می شد همان موقعی که آدم نشسته است روی تختش و دستش را گذاشته است زیر چانه اش ..همان موقعی که هوا هم نیمه تاریک است و یک موج گرما از یک جایی می آید و بدنش را کلافه می کند .. که شاید هم صدایی از یک گوشه ای می آید .. مثلا صدای گاز دادن یک ماشین روی سرعت گیر..که همان موقعی که بغض می آید و گلویش را می بندد و نفسش را می گیرد .. همان لحظه ای که یک دسته مو از پشت گوشش سر می خورد و می ریزد روی شانه هایش..کاش همان موقع چشم هایش را می بست و باز می کرد و دنیا تمام شده بود و او دیگر نبود .هیچ وقت.
+ تاريخ شنبه 14 خرداد1390ساعت نويسنده fatemeh

یکی هست درون من که سرش را بالا گرفته و ابروهایش را داده بالا و پابلندی می کند برای دیدن آینده .. یک دختر است شاید ... یک دختر بچه ی شیطون و شلخته ... که موهایش لخت است .. شاید هم مشکی.. شاید هم پیرهن تنش است با جوراب شلواری سفید .. مثل بچگی خودم .. شاید این دختر بچه بلد نیست راه برود .. شاید فقط بلد است لی لی کند و بپرد و بدود .. شاید آرام گرفتن را بلد نیست..شاید فقط بلد است از پرچین ذهن مردم بالا برود .. ابروهایش را بدهد بالا .. سرش را بالا بگیرد و سعی کند بفهمد در آن حانه چه می گذرد..شاید هم وقتی حسابی احساس امنیت کرد با آن خانه از پرچین ها بکشد بالا... پایش را بگذارد توی حیاط خانه و آرام آرام بدود سمت خانه .. در خانه را باز کند و تک تک اتاق ها را سرک بکشد .. به حیاط پشتی برود ..از پنجره ها به آسمان و زمین چشم بدوزد .. وشاید هم وقتی دلش گرفت دوباره از پرچین ها بکشد بالا .. بیاید بیرون خانه و برود پی کارش .. شاید هم برای همیشه.

این دختر بچه غروب ها می رود گوشه ای دراز می کشد ..روی چمن ها شاید.. دستانش را می گذارد زیر چانه اش ..و زل می زند به جایی .. گوشه ای .. شاید تپه ها باشند .. همان تپه هایی که تا به حال ازشان بالانرفته است .. یعنی جرئتش را پیدا نکرده.. بالا رفتن از تپه هایی که نمی دانی پشتشان چه خبر است اصلا کار عاقلانه ای نیست.. همان تپه هایی که انقدر بلند و عظیم هستند که با هزار بار پا بلندی کردن و ابرو بالا انداختن چیزی نصیب آدم نمی شود ..

دختربچه هر بعدازظهر آنقدر به تپه ها نگاه می کند که خورشید غروب کند و هوا تاریک شود .. و آنقدر همان جا دراز کشیده خیره به آن هیبت های سیاه و بزرگ می ماند .. تا خسته شود ..آن وقت بلند می شود پیرهنش را می تکاند و می رود پی کارش .. انگار تا ابد جرئت پیدا نمی کند.

+ نظرتان چیست؟

+ تاريخ دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت نويسنده fatemeh

آدمها بعد از یک مدتی به یک دوره ای می رسند که صبح ها از خواب بیدار می شوند می روند زندگی می کنند و شبش قبل از این که سرشان را روی بالش بگذارند با خودشان فکر می کنند من و بقیه چقدر آدمهای مزخرفی هستیم ..و باز فردایش می روند زندگی می کنند و هر روز به همین نتیجه ی کلیدی می رسند .. الان من در همان مرحله قرار دارم .. یعنی هر لحظه این حقیقت هی در ذهنم تکرار می شود و تکرار می شود و تنها کاری که می توانم انجام بدم اینه که بروم دستم را بگذارم زیر چانه ام و به گوشه ای زل بزنم و آه بکشم ..در واقع مشکل این نیست که همه مزخرف هستیم .. مشکل اینه که من  به صورت مذبوحانه ای دارم سعی می کنم که خودم را از این بلای همگانی نجات بدم .. سعی می کنم آدم مزخرفی نباشم ..و این من را اذیت می کند .. چون هر روز بیش تر و بیش تر از این هدفم نا امیدتر می شوم .. فقط هم تقصیر من نیست ها.. عوامل محیطی هم هستند که مرا مجبور می کنند که آدم مزخرفی باشم ... البته بیشترش به خودم بر می گردد .. کلا تغییر کردن خیلی سخت است .. هر چقدر هم کوچک باشد .. و این من را اذیت می کند .. چون من نمی خوام که آدم مزخرفی باشم .


دلم نمی خواست این پستم بعد این همه مدت راجع به همچین مسئله ای باشد .. دلم می خواست یکی از همان پستهای مرفه بی دردانه باشد .. اما این مانده بود روی دلم .

+این روزها بیش تر از هر وقتی از مدرسه رفتن متنفرم . و گفتنش هم چیزی از تنفرش کم نمی کند .

+ کلا من انقدر هم که در این پست گفته ام آدم داغونی نیستم .. در واقع میشه گفت یه جور خود تخریبی بود .. در جریان باشید .

+این پست را دوست نداشتم ولی می گذارم بماند تا این طلسم وبلاگ نویسی من شکسته شود . 

+ تاريخ چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت نويسنده fatemeh

می نویسم به زودی . فقط یه کمی وقت نیاز دارم و حوصله .می یام .از من نا امید نشید ! خیلی حرف دارم ولی الان نمی خواهم بنویسم .. چیز چرتی از آب در می آید .فقط کمی صبر کنید .منتظرتون نمی گذارم:دی

+ تاريخ چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت نويسنده fatemeh