و من همچنان به معجزه ی روز تولد اعتقاد دارم . و همچنان منتظر همان اتفاق خوشایندی هستم در این روز که از خوشحالی ته دلم بلرزد .
البته نیفتادم نیفتاد .
قصد داد و هوار راه انداختن ندارم فی الواقع با زندگی .
P.S : تولدم مبارک :)
دلم یک هیجان بزرگ می خواهد تو زندگیم . یک هیجانی که دو سه ماه رو واسم تامین کند . که وقتی صبح ها از خواب پا می شوم , با ذوق و شوق بگم : بذارر ببینم بقیش چی می شه . بعد هم برم یک قسمت جدید سریال زندگیم رو بذارم و یک بشقاب بزرگ هله هوله بذارم جلوم و بشینم به تماشا . چند وقتیست زیادی بی انگیزه شدم . حال خودم را هم بهم می زنم .
فردا فاینال زبان دارم . کتاب زبانم همین جا کنار دستم افتاده و رویش پر است از تخمه . یک کلمه نخوانده ام و الان ساعت ده شب نیز هست . حالم یک جوری است اصلا . مثل آدمی که عزیزی را از دست داده است و در مرحله ی انکار قرار دارد مثلا . دلم نمی خواهد حرف بزنم . دلم نمی خواهد کسی حرف بزند و مخاطبشم من باشم حتی .
کلا حرفی ندارم برای زدن . اگرم داشته باشم حالش نیست متاسفانه . این روزها اکثرا دختری خسته هستم که فقط کیفش را می اندازد روی شانه اش و کفشهایش را آرام آرام می کشد روی زمین و می رود مدرسه گاهی هم این کلاس و آن کلاس . گاهی هم می خندد . بلند بلند . از همین جا از تمام کسان و تمام اتفاقات و تمام عناصری که باعث شدند که من بخندم آن هم بلند بلند کمال تشکر را دارم . تازشم از خودمم تشکر می کنم که هر روز ، وقت و بی وقت این جسم خسته ی بی انگیزه ام را می کشد با خودش می برد این ور و آن ور . مچکرم .
+یعنی می گویید آن روز خوب کی می آید پس ؟
خیلی وقت پیش ها که دختر بچه بودم نمی دانم از کی شنیدم که می گفت: اگه وقتی تو آینه زل بزنی تو چشماتو بترسی نمی دانم یک چی ات هست.
از همان موقع خیلی بی دلیل هر دفعه سرو کارم با آینه می افتد هی کنجکاوانه زل می زنم تو چشمام ٫جلو و عقب می روم و وقتی هیچ گونه ترسی ته دلم را نمی گیرد . ابلهانه خوشحال می شوم و یک لبخند خیلی گنده به خودم در آینه می زنم و راهم را می کشم و می روم.
خلاصه خواستم بگم اگر یک روزی من را دیدید که جلوی آینه ایستاده ام و به خودم با خوشحالی چشمک می زنم بدانید که فقط مذبوحانه سعی می کنم عادی بودنم را ثابت کنم.
+از وقتی در آینه زیاد به چشم هایم نگاه می کنم . از چشمهایم خوشم آمده است . ساده هستند . و راستش تازگی ها چیزی تویشان می بینم که هیچ سر در نمی یارم ازشان . خیال هم ندارم بفهممشان .
خب تابستون شد ... این جمله خودش گویاست دیگه.
+ دیگه از این به بعد شاهد حضور پررنگ من خواهید بود:دی
+ یاد پارسالم به خیر.
+ من تپ تپ دارم گرما زده می شم . خب اینطوری که زنده نمی مونم تا آخرش.
+ امروز فهمیدم که هنوزم که هنوزه ماشین حساب یکی از قهرمانای زندگی منه.
+ این پستم از سر ذوق بیش از حد بود.کلا جدی نگیرید:دی
+ به زندگی سلامی دوباره می کنیم..
یکی هست درون من که سرش را بالا گرفته و ابروهایش را داده بالا و پابلندی می کند برای دیدن آینده .. یک دختر است شاید ... یک دختر بچه ی شیطون و شلخته ... که موهایش لخت است .. شاید هم مشکی.. شاید هم پیرهن تنش است با جوراب شلواری سفید .. مثل بچگی خودم .. شاید این دختر بچه بلد نیست راه برود .. شاید فقط بلد است لی لی کند و بپرد و بدود .. شاید آرام گرفتن را بلد نیست..شاید فقط بلد است از پرچین ذهن مردم بالا برود .. ابروهایش را بدهد بالا .. سرش را بالا بگیرد و سعی کند بفهمد در آن حانه چه می گذرد..شاید هم وقتی حسابی احساس امنیت کرد با آن خانه از پرچین ها بکشد بالا... پایش را بگذارد توی حیاط خانه و آرام آرام بدود سمت خانه .. در خانه را باز کند و تک تک اتاق ها را سرک بکشد .. به حیاط پشتی برود ..از پنجره ها به آسمان و زمین چشم بدوزد .. وشاید هم وقتی دلش گرفت دوباره از پرچین ها بکشد بالا .. بیاید بیرون خانه و برود پی کارش .. شاید هم برای همیشه.
این دختر بچه غروب ها می رود گوشه ای دراز می کشد ..روی چمن ها شاید.. دستانش را می گذارد زیر چانه اش ..و زل می زند به جایی .. گوشه ای .. شاید تپه ها باشند .. همان تپه هایی که تا به حال ازشان بالانرفته است .. یعنی جرئتش را پیدا نکرده.. بالا رفتن از تپه هایی که نمی دانی پشتشان چه خبر است اصلا کار عاقلانه ای نیست.. همان تپه هایی که انقدر بلند و عظیم هستند که با هزار بار پا بلندی کردن و ابرو بالا انداختن چیزی نصیب آدم نمی شود ..
دختربچه هر بعدازظهر آنقدر به تپه ها نگاه می کند که خورشید غروب کند و هوا تاریک شود .. و آنقدر همان جا دراز کشیده خیره به آن هیبت های سیاه و بزرگ می ماند .. تا خسته شود ..آن وقت بلند می شود پیرهنش را می تکاند و می رود پی کارش .. انگار تا ابد جرئت پیدا نمی کند.
+ نظرتان چیست؟
آدمها بعد از یک مدتی به یک دوره ای می رسند که صبح ها از خواب بیدار می شوند می روند زندگی می کنند و شبش قبل از این که سرشان را روی بالش بگذارند با خودشان فکر می کنند من و بقیه چقدر آدمهای مزخرفی هستیم ..و باز فردایش می روند زندگی می کنند و هر روز به همین نتیجه ی کلیدی می رسند .. الان من در همان مرحله قرار دارم .. یعنی هر لحظه این حقیقت هی در ذهنم تکرار می شود و تکرار می شود و تنها کاری که می توانم انجام بدم اینه که بروم دستم را بگذارم زیر چانه ام و به گوشه ای زل بزنم و آه بکشم ..در واقع مشکل این نیست که همه مزخرف هستیم .. مشکل اینه که من به صورت مذبوحانه ای دارم سعی می کنم که خودم را از این بلای همگانی نجات بدم .. سعی می کنم آدم مزخرفی نباشم ..و این من را اذیت می کند .. چون هر روز بیش تر و بیش تر از این هدفم نا امیدتر می شوم .. فقط هم تقصیر من نیست ها.. عوامل محیطی هم هستند که مرا مجبور می کنند که آدم مزخرفی باشم ... البته بیشترش به خودم بر می گردد .. کلا تغییر کردن خیلی سخت است .. هر چقدر هم کوچک باشد .. و این من را اذیت می کند .. چون من نمی خوام که آدم مزخرفی باشم .
دلم نمی خواست این پستم بعد این همه مدت راجع به همچین مسئله ای باشد .. دلم می خواست یکی از همان پستهای مرفه بی دردانه باشد .. اما این مانده بود روی دلم .
+این روزها بیش تر از هر وقتی از مدرسه رفتن متنفرم . و گفتنش هم چیزی از تنفرش کم نمی کند .
+ کلا من انقدر هم که در این پست گفته ام آدم داغونی نیستم .. در واقع میشه گفت یه جور خود تخریبی بود .. در جریان باشید .
+این پست را دوست نداشتم ولی می گذارم بماند تا این طلسم وبلاگ نویسی من شکسته شود .